رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۵ تیر ۱۳۹۸

مهرزاد ارشدی عکاس دفاع مقدس و فعال فرهنگی . - نمایش محتوای تلویزیون

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

مهرزاد ارشدی عکاس دفاع مقدس و فعال فرهنگی .

لحضات ناب جنگ

مهرزاد ارشدی عکاس دفاع مقدس و فعال فرهنگی .

او  با مادران و پدران شهداء انس و الفتی خاص دارد و پای حرفهایش که بنشینی با بیانی صمیمی و گرم از لحظات ناب جنگ و شهداء بخوبی صحبت می کند . کمتر مراسمی  مربوط به دفاع مقدس و گرامیداشت شهدا و خانواده های شهداست که ارشدی حضور نداشته باشد ؛ خود را مدیون می داند اگر در پدر و مادر شهیدی خواسته ای داشته باشند و او نتواند کاری بکند .  او ساده و بی ریا دغدغه شهرش را دارد .

خودتون را معرفی کنید .

مهرزاد ارشدی هستم و متولد سال 1342 در شهر آبادان.

دوران کودکی ام را خوب به یاد دارم که در منازل سازمانی شرکت نفت با دایی ام زندگی می کردیم. دایی من مجرد و کارمند شرکت نفت بود.

آن موقع شرکت نفت، منزل سازمانی در اختیار کارکنان اش می گذاشت.

پدرم یک مغازه خرازی داشت که روبه روی پرشین هتل و در بازار خوشه قرار گرفته بود. با تلاش های پدرم کم کم برای ما هم زمینی تهیه شد و پدرم با کمک خانواده، سرپناهی برای ما دست و پا کرد.

کلاس اول را خوب به خاطر دارم. اسم معلم مان خانم باشی بود. خانمی بسیار مهربان و دوست داشتنی. به بچه ها هم خیلی احترام می گذاشت. از همان کلاس اول هم من و خانم باشی فهمیدیم که استعداد خوبی در درس خواندن دارم. سال اول شاگرد ممتاز کلاس مان شدم. حتی شعرهایی که معلم کلاس اولم می خواند را هنوز به یاد دارم که شاید تو هیچ کتابی نباشد. شعر این طوری شروع می شد:

هر شب سر شب مامان نازی/ با من می کنه فرفره بازی/ چون خسته شدم گرفته خوابم/ می شینه کنار رختخوابم

این ابیات مثل نقشی که که روی سنگ کنده شود، پس از 39 سال هنوز هم در ذهنم مانده است.

با توجه به حضور خارجی ها در شهر آبادان، کمی از فضای آبادان قبل از انقلاب بگویید؟

با توجه به حضور انگلیسی ها و آمریکایی ها و همچنین وجود پالایشگاه نفت، آبادان یک شهر کاملا" سیاسی بود.

آبادان دروازه مدرنیته به ایران بود.

به خاطر همین روابط بین المللی اش، حتی یک کاسب آبادانی هم به خیلی از کشورهای خارجی رفت و آمد داشت. امکان سفر برای همه فراهم بود و برای تجارت مستقیم به کویت می رفتند. از این لحاظ بازار آبادان قوی بود.

با این اوصاف جرقه انقلاب در آبادان چه زمانی زده شد؟

از سال 1342 به این طرف، آبادان فضای سیاسی داشت.

در آبادان سه چیز بسیار شاخص بود. یکی بحث های علمی و دیگری مباحث ورزشی و بحث های سیاسی.

بیشتر بچه های آبادان هم خوب درس می خواندند و هم در کنارش ورزش می کردند و بعضی ها هم در کار سیاسی سرک می کشیدند. آن موقع ها هر چند سنی نداشتیم، اما می فهمیدیم فضا، فضای سیاسی است.

در دوره راهنمایی معلمی داشتیم به نام آقای بابری که معلم ادبیات ما بود. چهره آرامی داشت، اما فوق العاده انقلابی بود. او برای ما کتاب های دکتر شریعتی را می آورد. ممنوعیت بود. اما ایشان این کار را می کرد. کتاب ابوذر و فاطمه، فاطمه است را برایمان می آورد. یک زمینه هایی در ذهن ما ایجاد می شد که مثلا" ایرادهایی وجود دارد. به طور علنی نمی گفت، اما از ظلم، فقر و بی عدالتی زیاد حرف می زد.

در سال های 1356 و 1357 مدام در خیابان ها راهپیمایی داشتیم که در مرداد 1357 اوج این دوران بود. مردم شهر یک لحظه آرامش نداشتند. اعلامیه های امام توسط جوانان دست به دست می گشت.

شکل ورود شما به عکاسی چگونه بود؟

12 ساله بودم که یک دوربین 120 پشت ویترین یکی از مغازه های شهر آبادان نظرم را جلب کرد. قیمتش 5 تومان بود. در ضمیر ناخودآگاهم به آن علاقه مند شدم، مادرم برای رفتن به مدرسه صبح ها یک ریال به من می داد، می گفت: با اتوبوس برو و برگرد. با دوستانم پیاده می رفتیم، برگشتنی یک بستنی می خریدیم و و با هم می خوردیم. از پس انداز پول هایم دوربین را خریدم. آن سال ها 5 تومان پول زیادی بود.

اولین عکس را با دوستانم کنار رودخانه بهمن شیر گرفتیم. دوستی داشتم به نام محسن اسفندیاری که هم محله ای بودیم. با هم به تظاهرات می رفتیم، محسن پدر پولداری داشت که یک دوربین یاشیکای فلاش سرخود برای او خریده بود. آن موقع ها این دوربین خیلی کلاس داشت.

محسن دوربین را می آورد، می داد به من و من هم با آن عکس می گرفتم.

هفتم بهمن 1357 نزدیکی های پیروزی انقلاب بود که درگیری شدیدی در بازار شهر رخ داد و 7 نفر شهید شدند و من در آن درگیری عکاسی کردم و نزدیک بود تیر هم بخورم اما به خواست خدا، توانستم از مهلکه جان سالم بدر برم. عکس های آن درگیری را هیچ وقت ندیدم.

محسن، می گفت: همه اش سوخته. اما نسوخته بود و من 30 سال است دنبال این عکس ها هستم. در آن روزها با دوربین دوستم عکسبرداری می کردم، اما قدر نگاتیو ها را نمی دانستم و خیلی از آن ها از بین رفت.

خیلی ها دست آقا محسن ماند و به من نداد.

در زمان آغاز حمله دشمن و شروع جنگ کجا بودید؟

روز دوم مهر آموزش و پرورش آبادان را عراقی ها زدند و 30 نفر از معلم ها و دانش آموزها و رئیس آموزش و پرورش – آقای صالحی – شهید شدند.

رادیو اعلام کرد بچه های جهاد بیایند برای کمک. آمدیم جهاد. اوضاع خیلی به هم ریخته بود، کسی نمی دانست چه کار باید بکند. اتوبوس گرفتیم رفتیم سپاه.

اکثر بچه های جهاد ذخیره سپاه هم بودند. آموزش دیده بودند تا در لحظات بحرانی از آن استفاده کنند. رفتیم سپاه گفتیم: آمدیم اسلحه بگیریم و برویم خط، گفتند: فعلا" لازم نیست. اسلحه برای خودمان هم کم داریم. در جهاد باشید امداد و پشتیبانی را تشکیل دهید تا بعد. به جهاد برگشتیم. جلسه برگزار شد و قرار شد بچه ها در چند گروه تقسیم شوند. گروه پشتیبانی، سوخت، امداد و تخلیه شهدا.

ما در گروه امداد و پشتیبانی بودیم. به جهاد اعلام کردند: برای تانک ها و ماشین های خودی سوخت لازم داریم. مرکز بریم POD سوخت پالایشگاه روبه روی خط دشمن بود. محل سوخت ها هم مستقیما" در تیررس عراقی ها قرار داشت. در بشکه های 220 لیتری، بنزین و سوخت انبار کرده بودند. شهیدان رضا قائدی، عبدالرضا کماندار، سید عبدالحسین هاشمی، مصطفی برفی، امیر جابری و ... از اولین کسانی بودند که سوخت آوردند و به جبهه های آبادان و خرمشهر رساندند. خیلی از بچه های آبادان روزها می رفتند خرمشهر، و در کنار بچه های خرمشهر عراقی ها را به عقب می فرستادند و بر می گشتند. فردا که می رفتند، می دیدند عراقی ها برگشته اند سر جای خودشان.

آن روزهای اول، جنگ به شکل مردمی اداره می شد. ارتش هنوز به صورت جدی نیامده بود. بعد از سقوط خرمشهر مشکلات آبادان بیشتر شد. عراقی ها از رودخانه کارون عبور کرده یکسری از مردم بی گناه را اسیر کردند و به سرعت به سمت آبادان ادامه مسیر دادند. یک گروه 50 نفره از بچه های آبادان رفتند مقابل عراقی ها و جلوی آن ها را سد کردند. درگیری شدید شد، مخصوصا" در کوی ذوالفقاری واقعا" معجزه بود. روند عراق از روز اول روبه جلوی و به پیروزی بود. تا این که اولین شکستشان در کوی ذوالفقاری آبادان رقم خورد. این جا بود که حدود 400 نفر از تکاورهایش کشته شدند. انگیزه من هم برای عکاسی حرفه ای از همین جبهه ذوالفقاری شروع شد.

چطور می شود که با کشته شدن تعدادی از نیروها انگیزه عکاسی در شما شکل می گیرد؟

بعد از حضور در جبهه ذوالفقاری و دیدن آن همه فداکاری از سوی مردم و نیروهای مردمی که بزرگترین حماسه دفاع مقدس را رقم زدند و با دست خالی به جنگ دشمن تا بن دندان مسلح رفتند و آن ها را شکست دادند.

همیشه در این فکر بودم که چگونه این وقایع بزرگ را به آیندگان انتقال دهم و از چه وسیله ای استفاده کنم تا بتوانم با تمام مردم ارتباط برقرار کنم. به این نتیجه رسیدم که عکس گویاترین و کم هزینه ترین وسیله ای است که می تواند مرا به هدفم نزدیک کند .

از منطقه عملیاتی ذوالفقاری به واحد فرهنگی جهاد نزد برادر خلیل گیاه، مسئوول سمعی و بصری رفتم که تا آن موقع کار فیلمبرداری را انجام می داد. به او گفتم: کسی عکاسی کار می کند؟ گفت: نه. گفتم: من حاضرم از امروز عکاسی کار کنم. ایشان با خوشحالی گفت: خیلی خوبه. چون آن روزها همه به فکر این بودند که بروند خط مقدم و مستقیم با دشمن بجنگند و کسی تو این فکرها نبود. اولین عکس هایم را از برق رسانی بچه های جهاد که مشغول نصب تیربرق و سیم بودند، گرفتم که برایم لذت بخش بود. بعد از آن مدت ها در شهر دنبال شکار لحظه ها بودم. هر چند سختی زیادی داشت، اما بعد از چاپ هر عکس تمام سختی ها از یادم می رفت.

حالا دیگر دوربین تنها مونس من در جنگ شده بود که این هم نشینی تا آخر جنگ هم از من دور نشد. شبها که می خوابیدم می گذاشتمش کنار متکام. می رفتم حمام با خودم می بردمش. تمام حوادث یکسال اول را تقریبا" با آن دوربین کانن AV1 ثبت کردم.

این همه علاقه به دوربین برای چی بود؟

بحث علاقه به دوربین نبود، هدف از دست ندادن لحظه ها بود.

همه چیز یک آن اتفاق می افتاد. شکار لحظه ها بود.

آخر، آن لحظه های جنگ مثل طبیعت نبود که ماندگار باشد. ما مجبور بودیم صرفه جویی کنیم. شهر در محاصره بود، آن موقع فیلم عکاسی کم بود. از 36 تا نگاتیو، حداقل 30 تا از آن ها را باید عکس خوب می گرفتیم چون مجبور بودیم صرفه جویی کنیم. با دقت زیاد عکس می انداختیم و به خاطر این وسواس، بعضی لحظه ها را هم از دست می دادیم.

عکس های سیاه و سفید را همان جا خودمان ظاهر می کردیم. اما برای چاپ رنگی امکانات نداشتیم.

داود حیدری یکی از بچه های تهران که تا شکسته شدن حصر آبادان با ما بود به تهران، رفت و آمد داشت. عکس های رنگی را او ظاهر می کرد. خیلی از آن عکس ها در کتاب ها چاپ شده اما هنوز خیلی از آن ها هم بکر مانده است. از این عکس ها بعد از جنگ چندین نمایشگاه در آبادان برگزار کردم. در کتابخانه شهر تاریکخانه داشتم و عکس ها را چاپ می کردم و نمایشگاه می گذاشتم. آبادان قبل از جنگ یک انجمن عکاسی داشت که وابسته به شرکت نفت بود. و جزء انجمن های معتبر بین المللی محسوب می شد. آدم های بزرگی در انجمن بودند.

هادی شفاعیه، هاشمی، علیزاده و ... که بعد ها به تهران آمدند و در دانشگاه تهران منشا حرکت موثری بودند.

در یکی از روزهای جنگ خبر رسید که انجمن عکاسی آبادان بمباران شده، سریع رفتیم و تجهیزاتی را که آن جا بود، آوردیم. وسایلی که به جا مانده بود خیلی به ما کمک کرد.

آن موقع آموزش خاصی نبود. دو تا از دوستانم مثل: شهید داود حیدری و خلیل گیاه به فنون عکاسی آشنا بودند یکسری نکات را به ما گفتند و ما هم یاد گرفتیم. رحمان شاهینیان که بعدها وارد عرصه سینما شد، دو جلسه هم پیش ایشان رفتم و فوت و فن کار را یاد گرفتم. امکانات انجمن کمک زیادی به من کرد تا به خیلی از چیزهای تجربی برسم.

مدرسه ابن سینا مقر بچه های جهاد، خوابگاه ما شده بود. ما در آن جا، لابراتوار راه انداخته بودیم. هر روز که از جنگ می گذشت، تجربه من هم در رابطه با عکاسی بیشتر می شد. سعی می کردم حماسه های بچه ها و مردم شهر را پشت ویزور دوربینم ضبط کنم.

شما درکنار عکاسی، فیلمبرداری هم می کردید یا ...؟ اصلا" به نظر شما عکس ماندگارتر است یا فیلم؟

یادم هست در عملیات فتح مبین کمی هم فیلمبرداری کردم. اما خیلی زود پشیمان شدم. فقط نکته مثبتی که برایم داشت به اسارت در آوردن افسر عراقی با دوربین 8 میلیمتری در این عملیات بود که بعد از مدتی درگیری و فرار او و تعقیب و گریز بعد از طی چند هزار متر با آن همه تجهیزات جنگی موفق شدم او را در دشت رقابیه اسیر کنم. به این صورت که از پشت سر به او ضربه ای زدم و دوربین را پشت سرش گذاشتم و فریاد زدم: می کشمت.

البته او متوجه کلام من نمی شد، ولی از ترس داد زد: دخیل خمینی...

بعد از این عملیات دیگر فیلمبرداری نکردم و با خودم گفتم: دیگر نباید وقت صرف این کار کنم.

از ویژگی های "عکس خوب" بگویید و توصیه های تان به عکاسان؟

عکاس ها دو گروه هستند. عکاس های معرکه و عکاس های غیر معرکه.

بعضی از عکاس های ما در زمینه تدارکات و پشت جبهه عکاسی می کردند. در نظر آن ها عکس خوب عکسی است که خوب بتواند ایثار مردم پشت جبهه را نشان بدهد.

اما نظر عکاس معرکه را، این چیزها تامین نمی کرد.

در جنگ تو در بطن حادثه هستی.

از هیچ چیزی هم نباید بترسی. چون آمدی برای همین کار. آمدی تا لحظه ها را ثبت کنی.

یکی از دوستان می گفت: تو واقعا" بی کله هستی. این طور عکس گرفتن تو، یعنی خودکشی. می گفتم: پسر خوب! برای این که همیشه یک عکاس خوب باشی باید عاشق حرفه ات بشوی. من هم می دانم توی معرکه کارکردن سخت است. اما عکاس جنگ، نباید از مرگ بترسد. عکاس جنگ صیاد لحظه هااست، باید آن لحظ ها را شکار کند. نباید احساس را داخل کار کند. باید به خودش مسلط باشد.

خود من خیلی انسان احساساتی هستم. اما همین آدم احساساتی وقتی دوستش ترکش خورد فقط می نشیند و از او عکس می گیرد. دوست دیگرمان که در صحنه حضور داشت به من گفت: مهرزاد، باید استغفار کنی! این آدم دوست تو بود. گفتم: هدفم چیز دیگری است. مهرداد باید جاودانه بشود و در تاریخ بماند. اگر بعدها مهرداد شهید شد، عکس هایش بماند. کسی که از مرگ بترسد نمی تواند عکاس خوبی شود.

عکاس باید قدرت تصمیم گیری بالایی هم داشته باشد. چون ممکن است یک اتفاقی که در آن لحظه پیش رویش می افتد مهم ترین لحظه تاریخ جنگ باشد و اگر نتواند تصمیم گیری کند، آن لحظه از دست او می رود. علاوه بر این ها یک عکاس باید چالاک و زبر و زرنگ باشد. وضعیت بدنی خوبی داشته باشد. در برنامه های خود ورزش را هم داشته باشد. ممکن است، لازم باشد کلی مسافت را بدود. اگر قدرت بدنی لازم را نداشته باشد لحظه را از دست می دهد.

یک عکاس خوب، عکاسی است که بتواند یک مفهوم یا یک واقعه را خیلی راحت و صریح به ذهن مخاطب انتقال دهد و درعکس جنگی گاهی اوقات نور، کادر و عمق میدان فدای موضوع می شود.

در زمان جنگ برخورد رزمندگان، با عکاس چه طور بوده است؟

آن اوایل، هنوز تصور درستی از جنگ وجود نداشت و کسی نمی دانست که این واقعه کی تمام می شود.

خودم شاهد بودم در چند تا عملیات که رزمنده ها شهید می شدند، دوستان شان اجازه نمی دادند من به عنوان عکاس بروم و از او عکاسی کنم. حتی به روی من اسلحه می کشیدند. من هم که کم نمی آوردم، می گفتم: بزنید، فوقش من هم شهید می شوم. این را که می گفتم، آرام می شدند.

در بعضی جاها هم جوان بودند و احساسات جوانی بر عقل شان غلبه می کرد. اما وقتی عکس های چاپ شده را می دیدند، کم کم عوض می شدند. این طوری فرهنگ سازی شد. اما در مجموع، یک سال اول جنگ برای عکاسی مشکل داشتیم.

برای حضور در عملیات ها اسلحه هم بر می داشتید؟

نه، هیچ وقت اسلحه نداشتم. فقط در دو عملیات حصر آبادان و آزادسازی خرمشهر، آن هم ضرورتا" اسلحه کلاشینکف داشتیم. در عملیات آزادسازی خرمشهر در شلمچه، 70 % از نیروهای ما زخمی و شهید شدند، لازم بود بچه ها دوستان زخمی شان را به عقب ببرند. از طرفی هم خط نباید خالی می شد، باید کسی در خاکریز می ماند و مقاومت می کرد، تا بچه ها بتوانند عقب بکشند.

دیدم همه دارند به من نگاه می کنند. گفتم: من عکاس هستم؛ اسلحه هم دست نمی گیرم، بعد خودم شرمنده شدم، چون که دیدم همه سن ها پایین است فقط من دو سه سالی از آن ها بزرگترم. گفتم: باشد. من این جا می مانم شما زخمی ها را ببرید عقب. این شد که با اسلحه ماندم بعد هم دوربین ام را برداشتم و به بچه ها ملحق شدم و توی آن عملیات چند تا عکس عالی هم گرفتم.

سازماندهی شما چه طور بود؟ به شکل مستقل عکاسی می کردید یا زیر نظر سازمانی بودید؟

تا پایان جنگ سازماندهی منظمی نبود. ما در جهاد سازندگی آبادان فعالیت می کردیم در اوایل جنگ چون تصور درستی از جنگ و پایان جنگ نبود موافق عکاسی جنگ نبودند.

اوایل حقوقی دریافت نمی کردم و اختیارم دست خودم بود، عملیات کربلای 4 را نگذاشتند بروم خط مقدم. چون که من در سال 1362 با همسر یکی از شهدای جنگ ازدواج کرده بودم و یک پسر هم از شهید داشتم، می گفتند: تو شهید بشوی این خانواده دوباره بی سرپرست می شوند. اما من این حرف ها اهمیتی نمی دادم.

این بود که برای حضور در عملیات کربلای 5 داخل دیگ غذا پنهان شدم و رفتم جلو. اما چه جلو رفتنی! از گرما مردم، ولی هر طوری بود، بالاخره رسیدم. دو تا از دوربین هایم را از دست داده بودم، ولی داخل منطقه یک دوربین فلاش سر خود تهیه کردم و شروع کردم به عکاسی. بچه ها می گفتند: نرو. می گفتم: هر فریم از این عکسها بعد ها در تاریخ حرف می زند.

من در عملیات ها پا به پای بچه های خط شکن جلو می رفتم. بیشتر به مساله ماندگاری فکر می کردم و به نظرم سخت ترین کار همین بود که با بچه های خط شکن بودم یعنی در دل معرکه حضور داشتم. حتی نزدیک بود اسیر شوم. بودن با بچه های مستقر در خط برایم جذاب بود. یعنی این طوری راضی تر بودم. نمی دانی! توی خط بودن چه عشقی است.

از آشنایی ارشدی عکاس و مرتضی آوینی بگویید؟

آشنایی ما با سید مرتضی به عملیات طریق القدس (بستان) بر می گردد.

آن زمان در اهواز دوستی داشتم به اسم اکبر محمدی(مربچه) که در مخابرات جهاد اهواز مسوول بود. بچه هایی که می خواستند بروند خط، دفتر مخابرات جهاد اهواز پاتوقشان بود. آن جا رسیدم، اکبر گفت: یکسری از بچه های جهاد تلوزیون این جا هستند می توانی با این ها بروی خط؟ گفتم: آره چرا که نروم. این طوری شد که با تیم آوینی آشنا شدم.

رفتیم سوسنگرد و بعد هم دهلاویه. یک سنگر، در خط مقدم گرفتیم.

شب عملیات که می خواستم بخوابم، گروه روایت، شروع به دعا خواندن کردند و 124 هزار پیامبر را آوردند توی سنگر و من مدام از خواب می پریدم و غر می زدم.

شهید آوینی رفت برای تجدید وضو، در همین موقع چند تا از تانک های خودی آمدند داخل خط و آرایش جنگی گرفتند. یک تانک آمد روی در سنگر. من که کنار در به حالت نشسته خوابیده بودم یک آن متوجه شدم تانک جلوی در سنگر را گرفته و شنی تانک را بالای سرم احساس کردم و گفتم: زنده به گور شدیم. آوینی که برای تجدید وضو به بیرون سنگر رفته بود، متوجه ماجرا شد و با سر و صدا تانک را از جلوی سنگر دور کرد و بعد هم در سنگر را با تلاش زیاد باز کرد. و ما را که غرق در خاک بودیم از زیر زمین درآورد. رفتیم و دست و صورتمان را شستیم. ولی انگار آن شب قرار بود این عزیزان نگذارند که خواب به چشم بچه ی آبادان بیاید و دوباره محفل توسل و دعا شروع کردند. عملیات آغاز شد، آتش سنگینی روی خط می ریخت. کم کم هوا روشن شد.

به دوستان گفتم: باید برویم جلو و در کنار بچه ها صحنه ها را شکار کنیم، از سنگر بیرون آمدیم و اشاره کردم به طرف کانال برویم که صدای خمپاره ای آمد و ترکش بزرگی به دو پایم اصابت کرد و ترکش و موج آن مرا چند متر به جلو پرت کرد.

یک آن در ذهنم خطور کرد که پاهایم قطع شده و فاتحه عکاسی ام هم خوانده شده است، اما دست روی پاهایم گذاشتم و متوجه شدم که قطع نشده، خون زیادی از پاهایم می رفت.

شهید آوینی و دیگر بچه ها پاهایم را پانسمان کردند. آقا مرتضی آمد بالای سرم و نگاه تو چشمانم کرد، آمده بود برای شهادت. عجیب به شهادت طمع داشت. به شوخی گفت: ارشدی! ما دیشب تا صبح دعا کردیم، تو ترکش خوردی؟ من هم با خنده گفتم: ان شاالله قسمت تو هم می شود. به بچه ها گفتم: برویم جلو. حرکت کردیم، اما شدت جراحت و درد که لحظه به لحظه اوج می گرفت، مرا زمین گیر کرد.

آقا مرتضی گفت: بگذار تو را ببریم عقب. گفتم: نه! شما بروید مشغول کار شوید من هم همین جا می مانم و آرام آرام عکاسی می کنم.

بعد از آن بارها به جام جم در تهران آمدم و شب ها در کنار بچه های روایت فتح ماندم.

خدا توفیق داد در عملیات کربلای 5 نیز با ایشان و دوستان روایت فتح همراه بودم، البته نادر طالب زاده هم بود. با دوربین فیلمبرداری 35 میلیمتری که هیچ عاقلی چنین کاری نمی کرد. واقعا" بچه ی دل داری بود، حتی تصورش هم سخت است. آن دوربین با آن وزن و فیلم های 35 میلیمتری و با باطری بزرگ دوربین، واقعا" عجیب بود. فقط یک گردان لازم بود تا او را پشتیبانی کند. به هر حال خیلی خوش گذشت. هم شیمیایی شدیم، هم موج گرفته و هم ترکش خورده و هم دوربین از دست داده. همه تو یک سنگر بودیم و تنها مشکل مان این بود که دار و دسته ی روایت فتح دوباره خواب نیمه شب را از چشمان ما می گرفتند. ولی در کنار آقا مرتضی، همایون فر، عباسی، طالب زاده، نواب و... بودن واقعا" لذت داشت.

شما وقایع را مکتوب هم می کردید؟

بله، بعضی وقایع را می نوشتم. اما متاسفانه به علت جابه جایی های مکرر آن ها را گم کردم.

آقای ارشدی! آماری از تعداد فریم های عکاسی ات داری؟

نه، آمار دقیقی ندارم. ولی حجم عکس های من به نسبت 8 سال حضورم در جنگ کم است. حدود شاید چند هزار حلقه. چون امکانات من ضعیف بود. نگاتیو کم داشتم. اما بیشتر عکس هایم خوب بود و قابل ارائه.

از مراسم رحلت امام عکس زیاد دارم. برای مراسم چهل ام امام با خانواده آمدم تهران و با یک بچه شیرخواره سه روز بهشت زهرا (سلام الله علیها) اطراق کردم تا بتوانم عکاسی کنم. بعد از جنگ زیاد عکاسی نکردم چون من عکاس جنگ هستم و هر نوع عکاسی راضی ام نمی کند.

عکس های جنگ عکاس های معروف جهان را با عکس های عکاسان خودمان مقایسه می کردم.

علی رغم امکانات پایین، کار عکاس های ما چیزی از آن ها کم نداشت. جنگ های بوسنی، چچن، عراق، افغانستان و ... انجام شد که ما می توانستیم در زمینه عکس حرف اول را بزنیم و عکس های زیادی را برای تمام جهان ارسال کنیم. از نظر اقتصادی هم خوب بود. آژانس های خبری برای این جور عکس ها ارزش زیادی قائل اند.

حاصل کار 8 سال جنگ ما، چند کتاب بوده است؟

در جلسه ای که چند سال پیش در بنیاد حفظ آثار خدمت آقای افشار بودم گفتم: اگر برای عکاس ها امکانات فراهم شود، هر کدام می توانند یک کتاب عکس چاپ کنند. و در طول یک یا دو سال بیش از صد کتاب عکاسی جنگ چاپ می شود. به نظر من یک عکاس که 8 سال زحمت کشیده و تمام عمرش را روی این 8 سال گذاشته، درس نخوانده و زندگی نکرده، نمی توان توقع داشت ماحصل دست رنجش را بگذارد شما چاپ کنید و پزش را بدهید و به او هیچ توجهی نکنید.

این آدم ها برای جنگ عمرشان را گذاشته اند و جنگ را در تاریخ ماندگار کردند.

وقتی برای عکسی که عکاس از جانش مایه گذاشته 5 هزار تومان پرداخت می شد معلوم است که انگیزه به وجود نمی آید. و در همان زمان در خارج از کشور برای هر عکس بین 100 تا 200 هزار تومان پرداخت می کردند. متاسفانه! برای همه چیز هزینه می کنیم اما برای ماندگاری تاریخ، هزینه نمی کنیم.

دست اندرکاران برای عکاسان جنگ شرایط مناسبی را به وجود بیاورند تا همه ی افراد با ذوق و شوق، آثارشان را در اختیار بگذارند و تالیفات جدیدی خلق کنند.

باید آژانس بین المللی عکاسی با توجه به قابلیت هایی که داریم به وجود بیاوریم.

من 20 سال است که می گویم: هر جا بگویید می روم، به عنوان عکاس وظیفه ام است.

ما باید به عنوان عکاس ایرانی در تمام جهان حضور داشته باشیم و حرف مان را بزنیم.

در مجموع آثارتان، عکسی دارید که از نظر خودتان بهترین باشد؟

بله، یک عکسی است مربوط به عملیات کربلای 5 که پیشروی بچه ها را نشان می دهد. نشان می دهد که یک عکاس در سخت ترین شرایط حضور داشته و کارش را انجام داده است.

این عکس در نشریات خارجی نیز به چاپ رسیده است.

یکی دیگر از عکس ها مربوط به کارگران شرکت نفت است که با وجود آتش سنگین دارند وظیفه اشان را انجام می دهند و زندگی و زادگاه خودشان را ترک نکرده اند.

یک عکس دیگری هم دارم که مربوط به مادری است که در آبادان دست قطع شده بچه اش را در سردخانه رو به آسمان گرفته و با خدا درد دل می کند.

این عکس تا به حال هیچ جا چاپ نشده است.

به عنوان یک عکاس، دغدغه درونی و آرزوی مهرزاد ارشدی چیست؟

با توجه به تجارب عکاسان شجاع و خوش فکر، ما در جنگمان توانستیم آژانس بین المللی عکاسی را ایجاد کنیم و در تمام دنیا حرف برای گفتن داشته باشیم. چون عکاسان ما یکی از پیچیده ترین جنگ های دنیا به مدت 8 سال را تجربه کردند و قادر بودند که تمام نیازهای آژانس های عکس دنیا را بر آورده کنند. امیدوارم مجموعه های دلسوزی که در کشور وجود دارند تا دیر نشده این شرایط را به وجود بیاورند و از فرصت باقی مانده بهره ببرند. دیگر این که امیدوارم هیچ وقت جنگی صورت نگیرد. جنگ خوب نیست، کشتارهای زنان، مردان و کودکان بی گناه و مهاجرت از وطن رنج آور است؛ و پس از سال ها زخمش کهنه نمی شود، اما یک بخش از جنگ شیرین است، آن هم پایداری است. دفاع از وطن است؛ و ثبت پایداری ها برای عکاس.

بعد از جنگ هرگاه در هر نقطه ای از جهان جنگی صورت گرفت گفتم: من آماده ام. اما هیچ کس نگفت: برو، و در این مسیر هیچ گاه به خود و خانواده ام فکر نکردم. چون هدفی والا را روبه روی خود می دیدم. رسالت ما عکاسان جنگ، تاریخی است؛ و هر کدام می توانیم بخشی از تاریخ را ثبت کنیم. هشتم این جلد از کتاب عکس جنگ تحمیلی که با موضوع خرمشهر بوده و توسط دوستان ما در بنیاد حفظ آثار و انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس چاپ شده کاری بسیار ارزشمند است که باید ادامه یابد.

دخترم این کتاب را ورق می زد، یکدفعه با خوشحالی گفت: بابا! عکس شما، این عکس را شما گرفتید؟

گفتم: دخترم این ها که ورق می زنی، تاریخ است.

صد سال دیگر ما نیستیم اما این عکس ها هستند که زنده هستند و با آیندگان حرف می زنند.

تمام عشق من ماندگاری و ثبت دلاوری ها و شجاعت مردم سرزمینم در تاریخ می باشد.

 

و اما حرف نا گفته ای اگر مانده است، بفرمایید؟

صحبت هایم را با ذکر خاطره ای تمام می کنم.

یک روز از روزهای جنگ در مدرسه ابن سینا آبادان رفتم حمام.

دوربین را به جالباسی آویزان کردم و لباس خود را درآوردم که به ناگاه هواپیماهای عراق در آسمان آبادان ظاهر شدند. و شیرجه زدند و احساس کردم نزدیکی ما را بمباران کردند. متوجه نشدم چه کار می کنم.

دوربین را برداشتم و به سرعت به طرف محل بمباران که حدود 200 متر با ما فاصله داشت رفتم و شروع کردم به عکاسی که در این میان فرمانده بسیج آبادان شهید حمید قبادی نیا را دیدم که فریاد می زد: ارشدی چه کار می کنی؟

گفتم: عکاسی. گفت: عجب سواستفاده گری هستی؟

گفتم: چرا!

اشاره به پاهایم کرد.

تازه متوجه شدم که با لباس زیر مشغول عکاسی هستم و با خجالت به سمت حمام برگشتم.

گفتگو: گ. بابایی -  خبرنگار نشریه پلاک هشت



پربیننده ترین تولیدات تلویزیون

سینمایی چشمهای آبی زهرا
سینمایی چشمهای آبی زهرا
یکی از مقامات بلند پایه رژیم صهیونیستی که فرزندی با ناهنجاری‌های ظاهری و ژنتیکی بسیار دارد؛ برای جابه‌جایی اعضای بدن فرزندش تلاش می‌کند. او گروهی را مأمور کرده تا به بهانه شیوع نوعی بیماری چشمی و معاینه کودکانِ اردوگاه‌های فلسطینیان، فرد مناسبی را...
مستند مسابقه ی فرمانده
مستند مسابقه ی فرمانده
زمان پخش 21:18 مدت پخش 42:31
سینمایی زن خوب، مرد خوب
سینمایی زن خوب، مرد خوب
داستان این تله‌فیلم در خصوص دو باجناق است که برای یک روز تعطیل به خارج از شهر رفته و طی این روز یک حادثه عجیب باعث به سرقت رفتن نهار می شود و آنها مجبور می‌شوند از غذای دیگری استفاده کنند که این غذا باعث تغییرات عجیب غریب در رفتار همسران آنها می‌شود...
صراخیه
صراخیه
مستند صراخيه درمورد روستاي صراخيه واقع در شهرستان شادگان است.ازويژگي هاي مهم اين روستا، زندگي مردم محلي در تالاب شادگان و نحوه ارتباط آنها با تالاب است.اين فيلم مستند تلاش دارد ضمن معرفي روستاي صراخيه و تالاب شادگان به نحوه زندگي و نوع مشاغل افراد...